|
energy !!
تا شقایق هست زندگی باید کرد
|
در یك مدرسه راهنمایی دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت می كردم و چند سالی بود كه مدیر مدرسه شده بودم ... از او خواستم خودش را معرفی كند. گفت: من گاو هستم ! خانم دبیر بنده را می شناسند. بفرمایید گاو، ایشان متوجه می شوند !!!
[ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 ] [ 21:5 ] [ شقایق ]
[ ]
این متن رو لطفا تا آخر بخونین.چون خیلی تاثیرگذاره.
به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر سفر نکنی
اگر چیزی نخوانی اگر از خودت قدردانی نکنی
به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر برده ی عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر از شور و حرارت از احساسات سرکش
و چیزهایی که ضربان قلبت را تندتر می کنند دوری کنی
اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در
تمام زندگیت ورای مصلحت اندیشی بروی
امروز زندگی را آغاز کن
امروز مخاطره کن
نگذار که به آرامی بمیری
شادی رو فراموش نکن
پابلو نرودا
[ چهارشنبه هشتم تیر 1390 ] [ 20:13 ] [ شقایق ]
[ ]
لطفا متن رو تا آخر بخونید.این کتاب زندگی خیلی ها رو عوض کرده..
تاجری پسرش را برای آموختن «راز خوشبختی» نزد خردمندی فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اینکه سرانجام به قصری زیبا بر فراز قله کوهی رسید. مرد خردمندی که او در جستجویش بود آنجا زندگی میکرد.به جای اینکه با یک مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در آن به چشم میخورد، فروشندگان وارد و خارج میشدند، مردم درگوشهای گفتگو میکردند، ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی مینواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکیها لذیذ چیده شده بود. خردمند با این و آن درگفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.خردمند بادقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح میداد گوش کرد اما به او گفت که فعلأ وقت ندارد که «راز خوشبختی» را برایش فاش کند. پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد.مرد خردمند اضافه کرد:اما از شما خواهشی دارم. آنگاه یک قاشق کوچک به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت: در تمام مدت گردش این قشق را در دست داشته باشید و کاری کنیدکه روغن آن نریزد.مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین کردن پلهها، درحالیکه چشم از قاشق بر نمیداشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.مرد خردمند از او پرسید:«آیا فرشهای ایرانی اتاق نهارخوری را دیدید؟ آیا باغی که استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن کرده است دیدید؟ آیا اسناد و مدارک ارزشمند مرا که روی پوست آهو نگاشته شده دیدید؟جوان با شرمساری اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده، تنها فکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند.خردمندگفت: «خب، پس برگرد و شگفتیهای دنیای من را بشناس. آدم نمیتواند به کسی اعتماد کند، مگر اینکه خانهای را که در آن سکونت دارد بشناسد.»مرد جوان اینبار به گردش در کاخ پرداخت، در حالیکه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه کامل آثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقفها بود مینگریست. او باغها را دید و کوهستانهای اطراف را، ظرافت گلها و دقتی را که در نصب آثار هنری در جای مطلوب به کار رفته بود تحسین کرد. وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزئیات برای او توصیف کرد.خردمند پرسید: «پس آن دو قطره روغنی را که به تو سپردم کجاست؟»مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها را ریخته است.آن وقت مرد خردمند به او گفت: «راز خوشبختی این است که همه شگفتیهای جهان را بنگری بدون اینکه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی»
[ جمعه بیست و ششم فروردین 1390 ] [ 10:32 ] [ شقایق ]
[ ]
اگه سال کهنه از اون سالهایی بوده که با امید شروع کردین ولی ....
با کمی دلخوری و... احساس همه ی تنهایی های عالم و...
با چند کیلو اضافه وزن...
اگه در سال گذشته یکی از قول های مهمتون رو فراموش کرده بودین
یا با رئیس تون اختلاف داشتین..
نتونستین به بعضی از خواسته هاتون دست پیدا کنین..
اگه اون سالی نبوده که تصورش رو داشتین...
سال جدید از راه می رسه...
پس به یهترین شکلی که براتون ممکنه اون رو جشن بگیرین...
با گرمترین استقبال ها...
دوست داشتنی ترین محبت ها...
و بیشترین شادی ها.
[ چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 ] [ 23:27 ] [ شقایق ]
[ ]
<< راز >> هر آنچه بخواهی به تو می دهد.شادی سلامتی و ثروت .
افکار مغناطیسی هستند و بسامد دارند.وقتی افکاری در سرت بپرورانی آنها به سوی کاءنات فرستاده می شوند و به طور مغناطیسی تمام چیزهای مشابهی را که بسامدی یکسان دارند به سوی خود جذب می کنند.هر چیزی بیرون فرستاده شود به منبع یعنی خودت برمیگردد.
شما معمار سرنوشت خود هستید.
افکار تو به موضوعات تبدیل می شوند.
<< نوشته شده از کتاب راز >>
(من خودم کاملا به این قانون اعتقاد دارم.چون چندبار امتحانش کردم و به خواسته ام رسیدم.شما چه طور؟ )
[ یکشنبه یکم اسفند 1389 ] [ 18:0 ] [ شقایق ]
[ ]
لطفا متن را تا آخر بخوانید.
همیشه شاد وخندان باش! کوچکترین فرصت را ازدست مده.
مردم کوچکترین فرصت بدبختی و غم را ازدست نمی دهند.
اگرهم فرصتی برای ایجاد بدبختی وجودنداشته باشد آنرا اختراع میکنند.
اگر در زمان حاضر آن را نیابند گذشته را زیر و رو میکنند.
اگر در گذشته پیدایش نکنند در آینده به دنبال آن میگردند.
جای تعجب نیست که دنیا این چنین سرشار از رنج و بدبختی است.
به همین گونه باید در مورد شاد و خندان بودن فرصت طلب بود.
کوچک ترین فرصت شادمانی را از دست نده.
هرروز هزار و یک فرصت در برابر تو قرار میگیرد.
هرگامی که برمی داری با فرصت هایی روبه رو میشوی
لازم نیست آن هارا اختراع کنی.آنها همیشه از راه میرسند.
خداوند پیوسته آنها را در برابر تو می گسترد.
اما ما به نگرش و رویکردی نادرست عادت کرده ایم.
رویکردمان به زندگی منفی است.خار را برمی گزینیم و از گل غافلیم.
[ جمعه یکم بهمن 1389 ] [ 16:36 ] [ شقایق ]
[ ]
آنچه را که می خواهی از قبل تجسم کن که مال تو شده است. << رابرت کالی یر >>
برای اینکه خودتان باشید خودتان را کنترل کنید. << ناپلئون هیل >>
از قضاوت کردن دست بکش تا آرامش را تجربه کنی. << دیپاک چوپرا >>
تو قدرتی عظیم و بیکران داری تا دنیای خودت را خلق کنی. << جیمز ری >>
[ یکشنبه بیست و ششم دی 1389 ] [ 21:7 ] [ شقایق ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |